تبليغاتX
دیوووووونه

دیوووووونه

تو خالی

 

 

از قداست دوشیزه ای چون تو بود

                             - که آرامی و با وقار -

یا

  از حرمت پاکی پسر ت!

                             - که آرام و  مهربان -

یا  

 از همیشه خداگونگی خدا...

 

   که آن فرشته معصوم آرام

     همان گونه بود که باید

مریم ترین مریم ها 

                          دوستت دارم

+ نوشته شده در  22 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط کاوه  | 

 

سال نو واسه همه سالی خوب باشه.

من که مطمئنم برای من سال خیلی خوبی خواهد بود.


یه نفر بود که اصرار داشت وبلاگتو به روز کن و گله و شکایت که چرا مطالبت قدیمیه. خوب من این ها رو یک ماهی میشه که نوشتم ولی فرصت نشده بود که بذارمشون اینجا. اینم متن های جدید:

 

عبادت

 

کسی که همه زندگی ام بوده
از گذشته های دور
  
در خواب و رویا
حالا در بیداری
 
تمام پاکی اش را
 
و مهربانیش را
بر جای جای خاک وجودم
                             
سجده می کنم

 

 

 

بادبادک

 

استادان دانشگاه -بدون قصد دختر بازی-

نمره های از روی دست و دل بازی بین همه دانشجویان ارجمند قسمت می کنند!!

 

ریشهایم را می تراشم و همه را به باد می دهم

همه را

تا مهندسان متخصص ریشی-نه به قصد چاپلوسی-

صادقانه خدمت کنند، هه هه !

 

هی دخترک آن طرف خیابان!

از کدام دانشگاه می آیی؟ - زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم –

اما یک ماشین که اسمش را بلد نیستم

پس از یک توقف کوتاه

مثل باد ناپدید می شود...

و دیگر دختر نیست،

                       دیگر دختری نیست!

 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

چند روز پیش بیست و هشتمین روز یا بیست و هشتمین سال

              { یا دویست و هشتادمین سالگرد انقلاب بود

"انقلاب ما، انقلاب پا برهنگان بود

انقلاب ما انفجار نور بود"

در کوچه باد می آمد و زن جوراب فروش سر خیابان حسابی سردش بود

" اقا! جوراب، یه جوراب بخرید"

شاید زیر لب زمزمه می کرد:

" باد ما را خواهد برد

    باد ما را خواهد برد"

 

از مژگان و ساراجون می پرسم

وقتی باد به یک ایر فویل  برخورد کند توزیع فشار روی آن چقدر است؟

آنها نمی دانند

آنها فقط شانه بالا می دهند - شاید هم پاها را!-

"- آقا جان سی شب ضرب در صد هزار تومان چقدر می شود؟"

 اما رزیدنت های مشهدی خوب می دانند باد چقدر قدرت دارد

آنها می دانند باد می تواند پره های سنگین نیروگاه بادی را بچرخاند

چه رسد به چادر سبک هم شهریانشان!

من حتی فکر می کنم باد می تواند عبای همه آخوند های مشهدی را برقصاند!

من فکر می کنم پس هستم!

 

 

سه شنبه های فروردین شیراز خیلی با مزه است

تمام زنان البته -روشن فکر- می روند آب باد

قدم گاه حضرت علی را زیارت کنند

همه جمع می شوند، زن و مرد

زیارت... چشمک... اشاره...

 

زورخانه ها از زورمند خالی شده

اما پر است از میل و ریگ و ریش و روضه و سنگ و کباده

                                                                     باده ... باد

 

اینجا هیچ کودکی ، هیچ بادبادکی را روی هیچ پشت بامی هوا نمی کند

پدر و مادرانشان بادبادک ها را از روی زمین هوا می کنند

ممدلیف ساده لوح برای طبیعت جدول ساخت

صد و هشت عنصر!

اما حق با آن کسی بود که گفت

آب و آتش و خاک و باد جهان را می سازند...

 

+ نوشته شده در  2 Apr 2008ساعت 10 PM  توسط کاوه  | 

ما با حق انتخاب زاده شده­ایم. ما همیشه باید انتخاب کنیم میان درستی و نادرستی، میان راستی و پلیدی. در سخت­ترین شرائط و در وسوسه انگیز ترین موقعیت­ها باید انتخاب کنیم و می­توانیم درست انتخاب کنیم.  اگر در جایی به یک مطلب مبهم رسیدیم ، باید به درون خودمان نگاه کنیم. در بیرون همه چیز روشن است و این ماییم که از خویشتن خودمان دور شده­ایم و از روشنایی فاصله گرفته­ایم. مهم نیست که تمام مردم جهان چه می­گویند و چگونه فکر می­کنند ، بلکه مهم این است انسان باشیم ، صداقت داشته باشیم و به راستی ایمان داشته باشیم و اگر گاهی بدی کردیم ، فکر بد یا کار بد، باید خود را ببخشیم و دیگران را ببخشیم و  همیشه امیدوار باشیم و بخشنده باشیم. نیکی ببخشیم ، راستی و درستی ببخشیم و اعتماد و آرامش ببخشیم. دوستی و عشق ببخشیم و عشق را از کسی نگیریم و عشق کسی را هم نگیریم. خوب بودن اگر آسان­تر از  بد بودن نباشد بسیار شیرین­تر از آن است و عشق و آرامش بسیار لذت بخش­تر از تمام دنیاست.

+ نوشته شده در  16 Dec 2007ساعت 6 PM  توسط کاوه  | 

 

 

گر چرخ فلک ز پايه­اش در برود  

از عشق تو دل راه به هر در نبرد

هر لحظه با تو بودنت يادم هست

نامم ز سرت گر نرود يا برود

 

 

 

 

در فکر تو بودن همه آيين من است

در، فکر تو بودن غم ديرين من است

در فکر تو کاشکي فقط من بودم

فکر تو دوای درد شيرين من است

اگر کم یا زیادی هست به خوبی خودتون ببخشید.

                                                                       ۱۳ مهر  ۲شب

+ نوشته شده در  9 Oct 2007ساعت 2 PM  توسط کاوه  | 

میگن بچه های کوچک مثل فرشته هستن. ولی هر چی دست و پاهاشون بزرگ تر میشه بال هاشون کوچک تر میشه!

زیاد به شکلش ایراد نگیرید.....  موضوعش جالبه.     

به یاد 20 سال پیش. آمادگی عبدالملکی و سرکار خانم حق شناس...

 

 

 

آقا کوچولو منتظره

فردا میره به مدرسه

می خواد سواد یاد بگیره

از خوشی داره می میره

نمی تونه خوب بخوابه

امشب می خواد زود نخوابه

 

نمی تونه حرف بزنه ، چیزی بگه

 

چون مامانش خوابیده

به روش پتو کشیده

 

می خواد بره به مدرسه

توی کلاس،توی خونه

درس بخونه، درس بخونه

نمره های خوب بگیره

جایزه خوب خوب بگیره

نمره هاشو بیست بکنه

 

دیگه نمی خواد یواشکی

با ترس و لرز الکی

بره سر میز باباش

کاغذا و مدادای رنگ و وا رنگ ، ریز باباش

همه رو ور بداره

تو لباسش بذاره

 

یه گوشه ای بشینه

 تا کسی اونو نبینه

کاغذشو بیاره

 

کنار خط خطی های زشت باباش

تو کاغذش درخت و گل بکاره

 

یادش می آد ، مامانش امروز می گفت:

« عزیز من

   قشنگ من

   آقا پسر زرنگ من!

معلمت جوونه

خانم و مهربونه

 

مثل خاله میمونه

چیزای خوب می دونه

کلی کتاب می خونه 

 

همه دوستش می دارن

احترام بش می ذارن

بچه ها صبح که می شه

میوه و ساندویچ و مدادای رنگیشونو

سر کلاس میآرن

 

باید تو هم عزیزم

دسته گل تمیزم!

سر کلاس بشینی

معلمو ببینی

بی اجازه بچه جون!

از کلاس نری بیرون

 

بچه ها تو مدرسه یاد می گیرن

درس بخونن

مشق بنویسن

چیزای خوب خوب بنویسن

نون بپزن

چیز بخورن

میوه شونو خودشون پوست بگیرن

با هم دیگه رفیق بشن

دوست بگیرن

هی بدَون ، هی راه برَن

ولی توی کوچه ها نرن

بشین پاشو بازی کنن

دست بزنن ، شادی کنن

 

عزیز خوب و جونم

دسته گل محبوبم!

باید یه روز بزرگ بشید

مهندس و دکتر بشید

آستینو بالا بکنید

امروز و فردا نکنید

کار بکنید

کار بکنید

ایرانو آباد بکنید

مردمارو شاد بکنید

عاشق باشید

 

خنده کنید

دنیا رو سر زنده کنید

یک دل و همزبون بشید

خوش دل و مهربون بشید

داد بزنید

داد بزنید

تو کوچه فریاد بزنید

ایرانو آباد بکنید

ایرانی رو شاد بکنید

ایرانو آباد بکنید

ایرانی رو شاد بکنید...

 

 با سپاس

 

 

+ نوشته شده در  30 Jun 2007ساعت 10 AM  توسط کاوه  | 

 

 

  سلام

  سال جدید واسه همه ایرانی ها سال خوبی باشه.

  احتمالا امسال سال خوش شانسی منه. ان شا لله واسه همه خوب باشه.

  دیگه این که  یه دوست دارم دو تا برادر هستند هیچ کدام سر بازی معاف نشدند.

  ولی یه دوست دیگه ام ششصد تا خواهر داره سربازی معاف شد. چه قانون جالبی داریم.

 

  اینم یه چیزی اسمش هست:

   خزه

  بوسه بارانم بکن تا زیر باران تر شوم

  روی دامانت بخوابان تا که عاشق تر شوم.

  هر چه هستم هیچ.. - کفتر یا کلاغ! -

  زود اگر پیشم نیایی توی بازی پر شوم

  استاتیک و تهویه  انتقال و ... خسته ام!

  اسمت اما نیست اینجا تا خودم دفتر شوم

  نمره هایم صفر از اول همیشه آخرین

  یک کمی پیشم بمان تا من از این بدتر شوم

  ای گل من خوب باشی توی آن شهر شریف!

  شاید این هفته بیایی   یا که من پرپر شوم

  بی قراری ها ز کاوه تو درفشت آهنی است

  من که کشتی ساز بودم باید آهنگر شوم!

  «اسمش از یه کتاب هست با ترجمه ی شاملو»

                                                                     روز چهارده اردیبهشت ۴ صبح

 

 

+ نوشته شده در  6 May 2007ساعت 1 PM  توسط کاوه  | 

 

وقتی همه چیز عالی پیش میره باید بترسی ی ی ی ی

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم و به جان

دادمش آب

ای دریغا به برم میشکند.

 

یه اشتباه خنده دار زد همه چیزو خراب کرد.

فکر می کردم خیلی خوب میشه رفتم تو سایت شریف اسم استادامون! رو هم نگاه کردم. (ولی همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد    باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم)

ولی حالا کاری که به ذهنم می رسه اینه که واسه از الآن به بعد برنامه ریزی کنم.

 

+ نوشته شده در  8 Mar 2007ساعت 9 AM  توسط کاوه  | 

 

 

سلام

 

 ننشست  روی  لبم   بوسه های  تو                    اما  نوید  مهر  می دهد  دست های  تو

من  در اتاق  نشستم  و  فکر  می کنم                 تا فکر من چو ریسمان بی افتد به پای تو

اندیشه می کنی و به من حکم می کنی              خواهد گذشت حکم ات و هندیشه های تو

دل هایشان  سیاه  ولی  خنده  میکنند                 پیمانه   می زنند   به  خون  بهای  تو

امید  من  همیشه  از  کلمات  توست                   تخته سیاه پر شده از واژه های   تو

باید  گذشت  از  شب  و از ناله های آن                 باید   کشید  خطی  از  صدای   تو

دیوانه  راه می رود  و  سنگ  می خورد                 بیگانه است با همه جز خنده های تو

 

اینو ۵ اسفند گفتم 

 

+ نوشته شده در  5 Mar 2007ساعت 5 PM  توسط کاوه  | 

 

برای به تو رسیدن تا ابر ها بالا آمدم

آن قدر بالا

که زمین را گم کردم

آری من

با تو آسمانی شدم.

+ نوشته شده در  19 Dec 2006ساعت 11 AM  توسط کاوه  | 

 

وقتی زنی تنها

در انتهای پله های متروک هستی خویش

عصیان را زمزمه کرد

مردان شریف آزاد اندیش!

  و زنان فرهیخته متعهد

با فریاد خویش

و با توهمی ترسناک از پاسداری حق!

جهان را به هم زدند

 

در آن هنگام

حق اندیشیدن حتی

مضحک تر از آن بود

که بمب صلح آمیز هسته ای

و موشک های صلح آمیز قاره پیما

 

و تا به امروز

دغدغه نان

و بیم جان بر اندیشه  حکم می کند

 

پس یقینا چنین است:

بسم اللاه الرحمن الرحیم

 

 

+ نوشته شده در  17 Nov 2006ساعت 5 PM  توسط کاوه  |